گنجور

 
طالب آملی

گل ز بی برگی دلم را نوک خار آید بچشم

سرمهٔ حور از پریشانی غبار آید بچشم

بسکه خوردم لقمه زهر آلود از خوان سپهر

استخوان ماهیم دندان مار آید بچشم

حورگو مگشای برقع کز پریشانی مرا

تار گیسو زشت چون موی زهار آید بچشم

هرسحر از دود آهم خانهٔ خورشید را

روزن پر نور چشم سرمه‌وار آید بچشم

ما سواد دل بماتمخانه روشن کرده‌ام

تختهٔ تعلیم ما لوح مزار آید بچشم

داغ مارا هست اعجازی که هنگام شمار

بر یکی گردیده بکشائی هزار آید بچشم

تا چه آید غیر «طالب» در نظر کین خسته را

یار از ناسازگاری روزگار آید بچشم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی