گنجور

 
طالب آملی

این منم از کوی فلان می‌روم

یا که غریبی ز جهان می‌روم

بادل خویشم که زمیدان دوست

زخمی شمشیر زبان می‌روم

سخت ملولم ز فضای وجود

تا بعدم سیرکنان می‌روم

قافلهٔ دل شد زین راه و من

بر اثر آه و فغان می‌روم

مشکل اگر رخت بمنزل برم

سخت فروهشته عنان می‌روم

مورم گر دل دهدم لطف دوست

در دهن شیر ژیان می‌روم

پای ز چوبست مرا لاجرم

راه باندازهٔ آن می‌روم

گوهرم و کس نشناسد مرا

حیف که از کیسهٔ کان می‌روم

صید حرم سیر و من از ابلهی

جانب صحرا به کمان می‌روم

کس بحرمگاه یقین پی نبرد

منهم راهی به گمان می‌روم

نیست غم رفتن «طالب» مرا

حیف که بی‌نام و نشان می‌روم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی