گنجور

 
طالب آملی

راه تو بی دست و عنان می‌روم

در قدح اشک روان می‌روم

در سفرم روی نظر سوی تست

می‌روم اما نگران می‌روم

تازه بهاری تو چمن جای تست

باش که من همچو خزان می‌روم

پای نه و جانب رفتن عزیز

دمبدم از خویش از آن می‌روم

تا بچمن بر اثر بوی دوست

همچو صبا رقص‌کنان می‌روم

شیوهٔ رفتار بود خاص‌تر

من بقدم همچو کمان می‌روم

ذوق سفر بین که مرا پای سعی

تا مژه فرسود همان می‌روم

پاک چو «طالب» بجهان آمدم

باز بصد پاکی از آن می‌روم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی