بدل نمانده شرایی که بر لب از مزه ریزم
عجب نباشد اگر در پناه تو به گریزم
تو بوستان و من گلخنی هر آنچه توریزی
زآستین و بغل، من ز دامن مژه ریزم
کنون که با تو شدم همنشین مگر بضرورت
در آب و آینه با عکس خود نشینم و خیزم
ز نور بافته پرویزنی بدست ندارم
که بهر سرمهٔ خورشید خاک پای تو بیزم
قرین خوی پلنگم ز داغ کینهٔ «طالب»
گهی بچرخ در آیم گهی به بخت ستیزم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.