گنجور

 
طالب آملی

می‌کشم بروی گل و تازه می‌شوم

چون تشنهٔ برق خرمن خمیازه می‌شوم

ناموس می نمی‌برم از جام بی‌حساب

رونق فزای باده به اندازه می‌شوم

گمنام نغمه را بدلم شور دیگرست

ورنی هلاک شعبه و آوازه می‌شوم

گر از تبسم تو شکفتم عجب مدار

داغم بالتفات نمک تازه می‌شوم

«طالب» صفت ببزم تو اجزای عیش را

ترتیب داده نایب شیرازه می‌شوم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی