بدل نمانده شرایی که بر لب از مزه ریزم
عجب نباشد اگر در پناه تو به گریزم
تو بوستان و من گلخنی هر آنچه توریزی
زآستین و بغل، من ز دامن مژه ریزم
کنون که با تو شدم همنشین مگر بضرورت
در آب و آینه با عکس خود نشینم و خیزم
ز نور بافته پرویزنی بدست ندارم
که بهر سرمهٔ خورشید خاک پای تو بیزم
قرین خوی پلنگم ز داغ کینهٔ «طالب»
گهی بچرخ در آیم گهی به بخت ستیزم