گنجور

 
طالب آملی

سحر بآب رخ گریه چشم تر شستم

جبین اشک بخونابهٔ جگر شستم

سواد نامه ندانم چه شد همین داغم

که نقش بال و پر مرغ نامه بر شستم

نثار دلق کهن کردم آنقدر می ناب

که رنگ ابره ز رخسار آستر شستم

برغم زینتیان هر لباس گوناگون

نخواستم بیر افکنده بیشتر شستم

بخوان عشرتم ای همدمان صلا نزنید

که دست‌ذایقه زین تلخما حضر شستم

شبم طراز بغل بود شاهدی که ز شوق

بشبنم مژه‌اش پای تا بسر شستم

بیوسه های تر آن ساق آب سیما را

ز چاشنی که خلخال تا کمر شستم

خیال وصف لبی داشتم که در طفلی

دهان ز شیر بسرچشمهٔ شکر شستم

بگلستان تو پرواز گرد کلفت بود

باشک بلبلش از روی بال و پر شستم

ز تلخ عیشی موران غم برم «طالب»

که لوح سینه بزهر آب نیشتر شستم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی