قند چون دیدهٔ حسرت برویش
نگه لرزد بخویش از بیم خویش
نگاه غیر را از گرمی آه
عرق گردانم و ریزم ز رویش
هنوز اندر نخستین جوش خامیست
بدل چندانکه پختم آرزویش
فشانم خون خود بر دامن باد
که آمیزد مگر با خاک کویش
صبا چون سنبل زلفش گشاید
نفس گلدستهئی بندد ز بویش
کنونم یکنفس باقیست و آن نیز
به آهی میدهم در آرزویش
سر «طالب» فدای آستانی
که روی قبلهها باشد بسویش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.