قند چون دیدهٔ حسرت برویش
نگه لرزد بخویش از بیم خویش
نگاه غیر را از گرمی آه
عرق گردانم و ریزم ز رویش
هنوز اندر نخستین جوش خامیست
بدل چندانکه پختم آرزویش
فشانم خون خود بر دامن باد
که آمیزد مگر با خاک کویش
صبا چون سنبل زلفش گشاید
نفس گلدستهئی بندد ز بویش
کنونم یکنفس باقیست و آن نیز
به آهی میدهم در آرزویش
سر «طالب» فدای آستانی
که روی قبلهها باشد بسویش