کردم اسیر قید الم مو بموی خویش
بستم در بهشت فراغت بروی خویش
در خود دماغ چیدن برگی نیافتم
خالی گذاشتم چمن از آرزوی خویش
بیذوق بود کام و دهان از حلاوتم
گشتم تمام زهر و شدم درگلوی خویش
جان و تنم غبار فراغت گرفته بود
کردم بآب خنجر غم شستشوی خویش
تا زخم من ز سوز نمک بینصیب گشت
بستم هزار چادر الفت بروی خویش
از بسکه مو بموی طلبکار خود شدم
گشتم تمام آبله درجنب و جوی خویش
«طالب» بیاکه خاطر عیشم شکفته شد
تا بر سر خمار شکستم سبوی خویش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.