کردم اسیر قید الم مو بموی خویش
بستم در بهشت فراغت بروی خویش
در خود دماغ چیدن برگی نیافتم
خالی گذاشتم چمن از آرزوی خویش
بیذوق بود کام و دهان از حلاوتم
گشتم تمام زهر و شدم درگلوی خویش
جان و تنم غبار فراغت گرفته بود
کردم بآب خنجر غم شستشوی خویش
تا زخم من ز سوز نمک بینصیب گشت
بستم هزار چادر الفت بروی خویش
از بسکه مو بموی طلبکار خود شدم
گشتم تمام آبله درجنب و جوی خویش
«طالب» بیاکه خاطر عیشم شکفته شد
تا بر سر خمار شکستم سبوی خویش