گنجور

 
طبیب اصفهانی

چو چنگ نالم و افغان که نغمه انگاری

چو شمع گریم و دردا که خنده پنداری

دل مرا که خریدار گشته ای ز هوس

چه می کنی که بسی دل برایگان داری

باین معامله بس مایلی و می دانم

که کار تست جگرکاوی و دلازاری

تو بیوفائی اما ز بس کرشمه وناز

هزار حیف که پاس وفا نمی داری

گرفتم اینکه گرفتی دلم بناچاری

بدست آتش سوزان چسان نگه داری

هلاک طرز نگاهت شوم که گر صدبار

مرا معاینه بینی ندیده انگاری

روا مدار بغیری ستم چو من از تو

بنرخ مهر ووفا می کنم خریداری

قدم بپرسش من رنجه می کنی اکنون

که درد هجر توام می کشد باین زاری

مرا چه عشرت ازین کار گاه مینائی

مرا چه راحت ازین بوستان زنگاری

که می بساغر من بی تو می کند زهری

که گل به بستر من بی تو می کند خاری

بصبر چاره عشقت کنم؟ چه حرفیست این

که پرنیان نکند شعله را نگهداری

ازینکه لاف صبوری زنم ز روی هوس

مرا حریف غم عشق خود نپنداری

که خار و خس نکند سیل را عنان گیری

که نیستان نکند برق را سپرداری

عروس حسن تو آخر چه شد که می بینم

بر آن سری که باغیار سرفرود آری

تو و تغافل و گلگشت باغ با یاران

من و تحمل و کنج غمی و بی یاری

خدای را مگشا در چمن نقاب، مباد

میانه گل و بلبل کشد به بیزاری

فغان ز روز و شب تیره ام که روزی نیست

بآن سیاهی و نبود شبی باین تاری

ز دست فتنه این اختران سیمابی

زجور کینه این آسمان زنگاری

کسی مباد دلش رنجه و چنین رنجه

کسی مباد تنش خسته و باین زاری

کنون شکایت خود را برم بدرگه شاه

که روزگار ندارد سر مددگاری

شه سریر ولایت علی ولی الله

کزوست چهره عشرت همیشه گلناری

زهی ادای تو پیرایه رساله شرع

زهی لوای تو سرمایه جهانداری

اگر صلای خموشی زند صلابت تو

کند در آتش سوزان سپند خودداری

سحاب جود تو آنجا که گوهر افشاند

گهی کند ز مطرها، کمی ز بسیاری

ثبات عهد تو باغی بود کش از گلبرگ

گلی نرسته بغیر از گل وفاداری

شمیم خلق تو آنجا که نافه بگشاید

صبا دگر نگشاید دکان بعطاری

تراست قدرت هر کار جز ستمکوشی

تراست مکنت هر شغل جز ستمگاری

اوامر تو همه هست چون قضا نافذ

نواهی تو همه هست چون قدر جاری

نه امر نافذ تو جوید از ملک یاور

نه حکم جاری تو جوید از فلک یاری

زبان گشاده بمدح تو عندلیب چمن

بپا ستاده بحکم تو کبک کهساری

اگر مآثر عدل ترا بخامه زر

کنند صفحه طراز سپهر زنگاری

ز طبع چرخ ستم پیشه این اثر بخشد

که تا ابد نکند رغبت ستمگاری

دگر حراست حزم تو عارض افروزد

ز بهر پاس دل عاشقان بغمخواری

کنندکی زمژه دلبران جگر کاوی

کنندکی بکرشمه بتان دلازاری

اگر نهند به فرقش شهان با شوکت

وگر کشند به چشمش بتان فرخاری

نعال مرکب تو دارد آن مثابه محل

غبار موکب تو دارد آن سرافراری

بعزم اوج دیار تو طایر فکرت

هزار سال اگر پرزند بطیاری

هما ببام جلالت نمی رسد به مثل

هزار پایه ز قدرت اگر فرود آری

زهی کرم که بدان پایه ابر دریا دل

ز درفشان کف تو همی کشد خواری

از آن زمان که وجودت طراز هستی شد

بر انتعاش برآمد فلک بدواری

زبس فزود جلالت بر آن رسید که چرخ

بجای ماند و باز ایستد ز سیاری

دلیل فضل تو آن بس که داد پیغمبر

بحرب خیبر یانت خطاب کراری

سزد که خون رود از دیده حسود از رشگ

چو خاصه گشت ترا منصب علمداری

نوشت حکم شهادت چو بر تو کلک قضا

سپهر کرد از آن روز، جامه رنگاری

بود که زیست کند جاودان چنین که اجل

زننگ می کند از دشمن تو بیزاری

شها بروز مصاف از برای فتح و ظفر

کنند جمله اعدا اگر بهم یاری

زمین شود همه از خون کشته شنجرفی

هوا شود همه از گرد تیره زنگاری

همان به حجله درآید ترا جمیله فتح

همان عروس ظفر را تو در کنار آری

سزد که چرخ کند بهر گوشواره عرش

هلال نعل سمند ترا خریداری

تبارک الله ازین اشهب سبک جولان

که دام کرده ازو برق، گرم رفتاری

چنان به پویه شتابان که در شکنج کمند

جهد رمیده غزالی پس از گرفتاری

جهنده همچو نسیم و نسیم نوروزی

رونده همچو سحاب وسحاب آزاری

بجلوه چونکه شود همعنان خنگ سپهر

که نیست جز بکمند تواش گرفتاری

سوی فرار شتابد چو تندرو صرصر

سوی نشیب گراید چو سیل کهساری

گه قرار چو کوهی بود بآرامش

گه گذار چو بحری بود بهمواری

کنم نگارش نعتت شها و می دانم

که نیست در خور مدح توام سزاواری

به بیکرانه محیطی که نیست پایانش

شناوری نبرد بخردی و هشیاری

بدان خدای که اندیشه ره نمی یابد

بکنه معرفتش با کمال هشیاری

بقهر او که چو بر کوه سایه اندازد

شود برنگ شبح، تیره لعل گلناری

بلطف او که اگر بنگرد بدوز خیان

کند حجیم با هل گناه گلزاری

به منعمی که ز هستی نهاده خوان کرم

به پیش پرد گیان عدم بناهاری

به احمد آن شه کونین کز جلالت قدر

گذشت مرتبه او زهر چه پنداری

بقدر و منزلت بوذری و سلمانی

بشأن و مرتبه جابری و عماری

به عصمت شه کنعان که در حریم وصال

ز دلبری چو زلیخا نمود بیزاری

زبیقراری عشق و بآن کرشمه حسن

که دل نهاد زلیخا بیوسف آزاری

بساده لوحی زالی که عشق می افزود

زمان زمان بدلش حسرت خریداری

بعشوه ای که نه پنهان نه آشکار بود

بحالتی که نه مستی بود، نه هشیاری

بصبح وصل که گیرد زدل شکیبائی

بشمام هجر که بخشد بدیده بیداری

بناله ای که گشاید زخاره چشمه خون

بگریه ای که نماید ز دیده خون جاری

بخشک سال مروت بکیمیای وفا

قسم بخواری عزت بعزت خواری

که تا ز جام ولایت کشدم آن باده

که ساغری کندش آسمان بدشواری

خطاب بندگیت را بخسروی ندهم

اگر دهند بمن خطبه جهانداری

بچشم خواهش اگر بنگرم بخوان جهان

حرام باد بمن لذت جگرخواری

الا حدیث تو چون قول مخبر صادق

ایا کلام تو چون وحی منزل باری

زسرد مهری ایام صدهزار افغان

که نیست بهره سخن را بگرم بازاری

رواج نیست هنر را و چون متاع کساد

کمال را نکند، هیچکس خریداری

ازین چه سود که کلکم کند درافشانی

وزین چه نفع که طبعم کند گهرباری

که هیچ در بر این ناقدان تفاوت نیست

میان هرزه درائی و نغز گفتاری

من و ستایش ایزد که امتیاز بسیست

میانه من و این همرهان ناچاری

زدودمان اصیلم کنم ستایش خویش

تبار مرتضوی، دارم، این سزاواری

دو خادمند مرا بخردی و دانائی

دو چاکرند مرا زیرکی و هشیاری

مفرحی که پی خستگان کنم ترکیب

برون برد ز مزاج نسیم بیماری

بهوش خویش مکن این جفا و شرمت باد

دگر بسهو مرازین گروه نشماری

بکجنوائی زاغان این چمن شاید

اگر بقهقهه خندم چون کبک کهساری

کجاست منظره عرش و روزن زندان

کجاست منطقه چرخ و خط پرگاری

فروغ ذره کجا و ضیای خورشیدی

نسیم مصر کجا و شمیم گلزاری

کجاست زاغ و کجا طایران فردوسی

کجا زباد و کجا آهوان تاتاری

شها بعهد شبابم زمستی غفلت

اگر چه عمر گذشته ست در سیهکاری

بداوری که نشینی سزای بندگیم

مباد پرده ام از روی کاربرداری

به ظل خویش پناهم دهی در آن عرصه

که خیزد از لب من الامان بزنهاری

همیشه تا که کند خنده در بهاران گل

مدام تا که کند گریه ابر آزاری

مباد کار محب ترا بجز خنده

مباد شغل، عدوی ترا بجز خواری