گنجور

 
صوفی محمد هروی

هر که را آرزوی زن باشد

دشمن جان خویشتن باشد

خوردن او بود غم و غصه

تا ورا روح در بدن باشد

خویش را بی غم آن زمان بیند

که تنش خفته در کفن باشد

بسته محنت زمانه شود

شهره جمله انجمن باشد

گر تو خواهی که این دل و جانت

همچو گل تازه در چمن باشد

زن مخواه ای عزیز من زنهار

وقنا ربنا عذاب النار

زن اگر هست دختر قیصر

ای برادر به سوی او منگر

زن درین روزگار هست بلا

از بلاکن تو ای عزیز خطر

گر ترا قلتبانی است هوس

دختری را بخواه با مادر

تا بیاموزد این زمان از وی

شرط محبوب داشتن دختر

با تو گویم دوای این بشنو

از من خسته و بکن باور

زن مخواه ای عزیز من زنهار

وقنا ربنا عذاب النار

چون زنی را بخواستی ناگاه

در غم و غصه بعد از آن میکاه

سر خود را نمی کنی بالا

چون ترا دید در سرا ناگاه

چون تو رفتی از آن سرا بیرون

در پس در دوید و بر سر راه

چشم بنهاده تا که می آید

اندر آن کوچه از سفید و سیاه

این سخن را به گوش جان بشنو

از من امروز خواجه بی اکراه

زن مخواه ای عزیز من زنهار

وقنا ربنا عذاب النار

رفت با وعظ و یار می جوید

تازه بوس و کنار می جوید

از زنانی که دیده اندر اوعظ

بی تو مغز حمار می جوید

چون به دست آورید مقداری

فرصت و وقت کار می جوید

سیمنون می کند طلب دیگر

از تو آن زهر و مار می جوید

چون بپخت او و تو بنوشیدی

از تو گشت بهار می جوید

زن مخواه ای عزیز من زنهار

وقنا ربنا عذاب النار

مرد، بر خیز تا بهار کنیم

روی خود سوی لاله زار کنیم

غوژه ای نیست این زمان موجود

ما چه سازیم و خود چه کار کنیم

پنج روزی کنیم باهم عیش

کار آن گاه اختیار کنیم

رفت آن مردک و خری بخرید

چست خاتون خود سوار کنیم

دو خر و یک زنی روان گشتند

سوی صحرا که ما بهار کنیم

زن مخواه ای عزیز من زنهار

وقنا ربنا عذاب النار

زن چو صحرا بدید و گشت بهار

ساعد خویش دوش بسته نگار

چادر خود روان به شوهر داد

کز برای من این نگه می دار

مردکی دیگرش چو دید چنان

دل ازو برد آن زن مکار

در پی شان روان شد او از دور

می کند آن، نگاه در دلدار

زن به آن یار تازه شد بر کوه

منتظر ایستاده این دو حمار

زن مخواه ای عزیز من زنهار

وقنا ربنا عذاب النار

بازگشتند جانب خانه

مرد مسکین حمار میرانه

از پی شان روان شده چون باد

از سر کوه مرد بیگانه

زن استاد چون به خانه رسید

مرد درویش خود چه می دانه

ساخت او را به حیله اندر خواب

یار را برد جانب خانه

بشنو از من اگر ترا عقل است

این سخن را که هست رندانه

زن مخواه ای عزیز من زنهار

وقنا ربنا عذاب النار

که تو خواهی که زن شود خشنود

غافل از وی دمی نشاید بود

خوش در و بند در دل شب تار

خواجه آشفته وار خواب آلود

چو به چنگ تو اوفتد هر شب

می زن و می نواز همچون عود

از تو یک لحظه ای شود راضی

از نهادش اگر بر آری دود

گر نداری تو قوت این کار

باید از من نصیحتی بشنود

زن مخواه ای عزیز من زنهار

وقنا ربنا عذاب النار

بشنو از صوفی پریشان حال

باش اندر زمانه فارغ بال

از زنان خود وفا محال بود

گر بجویی تو هست امر محال

من زن با وفا ندیدم پار

عجب است این اگر بود امسال

نیست در دین عورتان کامل

گر پدر خوانده نیست در دنبال

پارسا آن زنی بود امروز

که در آن نیست هیچ حسن و جمال

زن مخواه ای عزیز من زنهار

وقنا ربنا عذاب النار

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode