گنجور

 
صوفی محمد هروی
 

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

در جواب او

دیدم به خواب خوش که برنجم نواله بود

تعبیر آن صباح به بریان حواله بود

ای مطبخی طعام ترا نیست لذتی

این لحم بره نیست مگر از گساله بود

ای خرم آن زمان که برای نهار من

در سفره نان، شیر و عسل در پیاله بود

بغرا، مبر به کاچی و دوشاب او تورشک

روزیت گر چه سرکه داغ دو ساله بود

آن دم که گشت معده پر از گرده و عسل

میان دل شکسته به آب چو ژاله بود

در بوستان زخانه حلواگران شهر

بشکفته زلبیای عسل همچو لاله بود

صوفی ز اشتیاق کباب تنور پخت

چون قلیه در گدازش و فریاد و ناله بود