گنجور

 
صوفی محمد هروی

هر که دل در هوس آن بت رعنا دارد

گو درآ زود که بر دیده من جا دارد

در جواب او

هر که با جوش بره قلیه تمنا دارد

واقف سر نهان نیست که سودا دارد

می برد دل ز همه گرسنگان در شب و روز

نخود آن حسن که در صحنک بغرا دارد

تلخیی هر که نبیند به دم رفتن دوج

هر که او معده پر از گرده و حلوا دارد

سر به کونین فرو ناورد از عیش و نشاط

در بغل هر که به اسرار منقا دارد

هیچ دانی چه بود عمر و حلاوت با او

صحنک شیر برنجی است که حلوا دارد

خلق گویند مخور خربزه کو صفرائی است

دلم از بهر همین واقعه صفرا دارد

ز غم خوشه انگور ببین صوفی را

همه شب تا به سحر رو به ثریا دارد

 
sunny dark_mode