گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۸

 

درد تو برآورد ز دنیا و ز دینمبا مایهٔ عشق تو آن نه باد و نه اینم
چشم همه آفاق به دیدار تو بینندتا پردهٔ ز رخ برنکنی هیچ نبینم
تحصیل تو مقدور و من آسوده روا نیستاز خرمن اقبال چرا خوشه نچینم؟
اندیشهٔ مستوری و دین داشتنم بودسودای تو نگذاشت که مستور نشینم
از گنج وصالت به سعادت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲

 

شاید که به درگاه تو عمری بنشینمدر آرزوی روی تو، وانگاه ببینم
دریاب که از عمر دمی بیش نمانده استبشتاب، که اندر نفس باز پسینم
فریاد! که از هجر تو جانم به لب آمدهیهات! که دور از تو همه ساله چنینم
دارم هوس آنکه ببینم رخ خوبتپس جان بدهم، نیست تمنی به جز اینم
آن رفت، دریغا! که مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی