گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۰

 

اول خلل ای خواجه ترا در امل آیدفردا که به پیش تو رسول اجل آید
زایل شده گیر اینهمهٔ ملک به یک بارآن دم که رسول ملک لم یزل آید
هر سال یکی کاخ کنی دیگر و در ویهر روز ترا آرزوی نو عمل آید
زین کاخ برآورده به عیوق هم امروزحقا که همی بوی رسوم و طلل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۱

 

ای بس که نباشی تو و ای بس که درین چرخبی تو زحل و زهره به حوت و حمل آید
هرچ آن تو طمع داری کاید ز کواکبویحک همه از حکم قضای ازل آید
روزی که به دیوان مثلا دیرتر آییترسی که در اسباب وزارت خلل آید
گفته‌ست سنایی که ترا با همه تعظیمای بس که به دیوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی