گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸

 

یارش نتوان گفت که از یار بنالدواندل نبود کز غم دلدار بنالد
گر بند نهد دشمن و گر پند دهد دوستمشتاق گل آن نیست که از خار بنالد
چون یار بدست آیدت از غیر چه نالیکان یار نباشد که ز اغیار بنالد
هر سوخته دلرا که زند لاف انا الحقنبود سر یار ار ز سر دار بنالد
در وصل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۴

 

هر شب ز غمت بس که دلم زار بنالد
از ناله زارم در و دیوار بنالد
بی روی تو نالد دل ازین سینه صد چاک
چون مرغ قفس کز غم گلزار بنالد
آه از دل سخت تو که یک ره نکنی گوش
گر عاشق دلسوخته صد بار بنالد
افغان دلم آید ازان طره شبرنگ
چون ناله مرغی که شب تار بنالد
گر کوهکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۲۷۴

 

ای آنکه ز دردت خبری نیست مکن عیبگر سوخته‌ای از دل افگار بنالد
خسرو اگر از درد بنالد چه توان گفتعیبی نتوان کرد که بیمار بنالد


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۴

 

چون مرغ سحر از غم گلزار بنالد
از غم دل دیوانه من زار بنالد
هر گه که به گوشش برسد ناله زارم
بر درد من سوخته دل زار بنالد
بر سوزش من جان زن و مرد بسوزد
وز ناله زارم در و دیوار بنالد
ای آنکه ز دردت خبری نیست، مکن عیب
گر سوخته ای از دل افگار بنالد
خسرو، اگر از درد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی