گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۳

 

ای جان تو جانم را از خویش خبر کردهاندیشه تو هر دم در بنده اثر کرده
ای هر چه بیندیشی در خاطر تو آیدبر بنده همان لحظه آن چیز گذر کرده
از شیوه و ناز تو مشغول شده جانممکر تو به پنهانی خود کار دگر کرده
بر یاد لب تو نی هر صبح بنالیدهعشقت دهن نی را پرقند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۴

 

ای روی تو رویم را چون روی قمر کردهاجزای مرا چشمت اصحاب نظر کرده
باد تو درختم را در رقص درآوردهیاد تو دهانم را پرشهد و شکر کرده
دانی که درخت من در رقص چرا آیدای شاخ و درختم را پربرگ و ثمر کرده
از برگ نمی‌نازد وز میوه نمی‌یازدای صبر درختم را تو زیر و زبر کرده


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۹

 

ترسا بچه‌ای دیدم زنار کمر کردهدر معجزهٔ عیسی صد درس ز بر کرده
با زلف چلیپاوش بنشسته به مسجد خوشوز قبلهٔ روی خود محراب دگر کرده
از تختهٔ سیمینش یعنی که بناگوششخورشید خجل گشته رخساره چو زر کرده
از جادویی چشمش برخاسته صد غوغاتا بر سر بازاری یکبار گذر کرده
چون مه به کله‌داری پیروزه قبا بستهزنار سر زلفش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷۹

 

بر کوچه ی او خواهم یک بار گذر کرده
ور شهر وجود خود اوباش به در کرده
در کنج خراباتی بر هر طرفی لاتی
با توست ملاقاتی بی میل نظر کرده
تا کی برَد از راهم اندیشه ی کوتاهم
یک باره همی خواهم با عقل دگر کرده
ماییم و غرامت را بربسته علامت را
پیکان ملامت را از سینه سپر کرده
در واقعه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری