گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱

 

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتدتا بو که چو روز آید بر وی گذرت افتد
کار دو جهان من جاوید نکو گرددگر بر من سرگردان یک دم نظرت افتد
از دست چو من عاشق دانی که چه برخیزدکاید به سر کویت در خاک درت افتد
گر عاشق روی خود سرگشته همی خواهیحقا که اگر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰

 

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتدباشد که چو روز آید بروی گذرت افتد
زیبد که ز درگاهت نومید نگردد بازآن کس که به امیدی بر خاک درت افتد
آیم به درت افتم، تا جور کنی کمتراز بخت بدم گویی خود بیشترت افتد
من خاک شوم، جانا، در رهگذرت افتمآخر به غلط روزی بر من گذرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی