گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶

 

حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی‌حالتلیلی کن و مجنون کن ای صانع بی‌آلت
صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنونفریادکنان پیشت کای معطی بی‌حاجت
انگشتری حاجت مهریست سلیمانیرهنست به پیش تو از دست مده صحبت
بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهیکو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت
ای گیج سری کان سر گیجیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸

 

بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلتپرباد چرا نبود سرمست چنین دولت
هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاریصد رطل درآشامم بی‌ساغر و بی‌آلت
مرغان هوایی را بازان خدایی رااز غیب به دست آرم بی‌صنعت و بی‌حیلت
خود از کف دست من مرغان عجب رویندمی از لب من جوشد در مستی آن حالت
آن دانه آدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی