گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۵

 

ریزم ز مژه کوکب بی ماه رخ شب ها
تاریک شبی دارم با این همه کوکب ها
چون از دل گرم من بگذشت خدنگ تو
از بوسه پیکانش شد آبله ام لب ها
از بس که گرفتاران مردند به کوی تو
بادش همه جان باشد خاکش همه قالب ها
از تاب و تف هجران گفتم سخن وصلت
بود این هذیان آری خاصیت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » من هیچ نمی ترسم از حادثهٔ شب ها

 

من هیچ نمی ترسم از حادثهٔ شب ها

شبها که سحر گردد از گردش کوکب ها

نشناخت مقام خویش افتاد بدام خویش

عشقی که نمودی خواست از شورش یارب ها

آهی که ز دل خیزد از بهر جگر سوزی است

در سینه شکن او را آلوده مکن لب ها

در میکده باقی نیست از ساقی فطرت خواه

آن می که نمی گنجد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری