گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۲

 

هشیار شدم ساقی دستار به من وادهیا مشک سقا پر کن یا مشک به سقا ده
نیمی بخور ای ساقی ما را بده آن باقیوالله که غلط گفتم نی نی همه ما را ده
ای فتنه مرد و زن امشب در من بشکنرخت من و نقد من بردار و به یغما ده
خواهی که همه دریا آب حیوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۴

 

روزی تو مرا بینی میخانه درافتادهدستار گرو کرده بیزار ز سجاده
من مست و حریفم مست زلف خوش او در دستاحسنت زهی شاهد شاباش زهی باده
لب نیز شده مستک گم کرده ره بوسهمن مستک و لب مستک و آن بوسه قواده
این دلبر پرفتنه با جمله دستان‌هاخوش خفته و جمله شب این عشرت آماده
این صورت‌ها جمله از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۵

 

امروز من و باده و آن یار پری زادهاحسنت زهی خرم شاباش زهی باده
بازیم یکی عشقی در زیر گلیمی بهبر حلقه هر جمعی بر رسته هر جاده
این حلقه زرین را در گوش درآویزمیعنی که از این خدمت آزادم و آزاده
عشق من و روی تو از عهد قدم بوده‌ستروی من از اول بد بر روی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی