گنجور

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶ - زندان زندگی

 

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستمروزی سراغ وقت من آئی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگیستتهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گلیک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویستچون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
گوهرشناس نیست در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵

 

در بند هرچه در دو جهان هست نیستم
در حیرتم که اینهمه مفتون کیستم
رازم چو شمع بر همه آفاق گشته فاش
خندان به حال خویشتن از بس گریستم
گر آبیم در آتش دل چیست مسکنم
ور آتشی در اشک روان غرقه چیستم
از من به غیر دوست نشانی بجا نماند
وان ترک باز درپی غارت گزیستم
با یک دو قطره خون دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

غبار همدانی