گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰

 

از ما به فتنه سرمکش، ای ناگزیر ماکه آمیزشیست مهر ترا با ضمیر ما
ما قصه‌ای که بود نمودیم و عرضه داشتتا خود جواب آن چه رساند بشیر ما
نی‌نی ، به پیک و نامه چه حاجت؟ که حال دلدانم که نانوشته بخواند مشیر ما
ای باد صبح‌دم خبر ما بپرس نیککین نامها نه نیک نویسد دبیر ما
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

از عاشقی همیشه جوان است پیر ما
از عاشقی همیشه جوان است پیر ما
با آنکه چون چراغ سحر شد جوانه مرگ
هم دیر زیست مدعی زودمیر ما
صد جان ما ستاند و به یک بوسه وعده داد
بسیار بخش دلبر اندک پذیر ما
در دل به قدر ذره نگنجد خیال غیر
کز مهر او پر است ضمیر منیر ما
تا کی دعای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۷

 

ما را به عشق می کند ارشاد پیر ما
داند که زاهدی نبود دلپذیر ما
دل جای مهر تست چه پنهان کنیم راز
چون روشن است پیش تو ما فی الضمیر ما
جان میدهیم تحفه به باد و نمی برد
خجلت برد مگر ز متاع حقیر ما
در حسن و حسن عهد نیابیم سالها
هم ما نظیر آن به و هم او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی