گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷۸

 

امشب به راستی شب ما روز روشن استعید وصال دوست علی رغم دشمن است
باد بهشت می‌گذرد یا نسیم باغیا نکهت دهان تو یا بوی لادن است
هرگز نباشد از تن و جانت عزیزترچشمم که در سرست و روانم که در تن است
گردن نهم به خدمت و گوشت کنم به قولتا خاطرم معلق آن گوش و گردن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۸ - در عزت نفس

 

گویند سعدیا به چه بطال مانده‌ایسختی مبر که وجه کفافت معینست
این دست سلطنت که تو داری به ملک شعرپای ریاضتت به چه در قید دامنست؟
یکچند اگر مدیح کنی کامران شویصاحب هنر که مال ندارد تغابنست
بی‌زر میسرت نشود کام دوستانچون کام دوستان ندهی کام دشمنست
آری مثل به کرکس مردارخور زدندسیمرغ را که قاف قناعت نشیمنست
از من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - در مدح جلال‌الدین احمد

 

ای ترک می بیار که عیدست و بهمنستغایب مشو نه نوبت بازی و برزنست
ایام خز و خرگه گرمست و زین سببخرگاه آسمان همه در خز ادکنست
خالی مدار خرمن آتش ز دود عودتا در چمن ز بیضهٔ کافور خرمنست
آن عهد نیست آنکه ز الوان گل چمنگفتی که کارگاه حریر ملونست
سلطان دی به لشکر صرصر جهان بکندبینی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری