گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۹

 

چون ساعدت مساعد آنست رشته‌ایمدر خون خود، که عاشق آن دست گشته‌ایم
در خاک کوی خود دل ما را بجوی نیککو را به آب دیدهٔ خونین سرشته‌ایم
گرمان بخوان وصل نخوانی شبی، بخوانخط به خون که روز فراقت نبشته‌ایم
بی‌خار محنتی نگذارد زمین دلتخم محبت تو، که در سینه کشته‌ایم
تا دفتر خیال تو در پیش چشم ماستطومار فکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۵

 

ما علم عشق بر ورق جان نوشته ایم
خواندیم این کتاب و دگر هم نوشته ایم
با ما مگو سخن ز وجود و عدم که ما
عمریست کز وجود و عدم درگذشته ایم
ما رهروان کوی خرابات وحدتیم
رندانه گرد هر در میخانه گشته ایم
آدم بهشت هشت بهشت از برای دوست
ما از برای دوست دو عالم بهشته ایم
این حرف خوب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی