گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۵۶

 

فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاددودش به سر درآمد و از پای درفتاد
مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شدفارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد
رامین چو اختیار غم عشق ویس کردیک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد
وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسیدکارش مدام با غم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی