گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹

 

دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدیکز عکس روی او شب هجران سر آمدی
تعبیر رفت یار سفرکرده می‌رسدای کاج هر چه زودتر از در درآمدی
ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال منکز در مدام با قدح و ساغر آمدی
خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویشتا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
فیض ازل به زور و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۳

 

دی آن چه شکل بود که از ره برآمدی
بر دیده جلوه کردی و در جان درآمدی
رفتی و بود روی تو از مهر و ماه به
منت خدای را که ازان بهتر آمدی
بیمار بودم از غم هجران طبیب وار
پا رنجه ساختی و مرا بر سر آمدی
تا جان دمی به قالب جان داده فراق
همچون مسیح با دم جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۷

 

گه جلوه‌گر ز بام و گه از منظر آمدیاز هر دری به غارت دلها درآمدی
تا دل نیابد از تو خلاصی به هیچ راهگه راهزن شدی و گهی رهبر آمدی
دلهای مرده زندگی از سر گرفته‌اندتا چون مسیح با لب جان پرور آمدی
پیراهن حیای زلیخا دریده شدتا در لباس یوسف پیغمبر آمدی
ایمن ز خیل فتنه نشد هیچ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی