گنجور

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۹۸ - در مدح موئیدالدین مودودشاه

 

بازآمد آنکه دولت و دین در پناه اوستدور سپهر بندهٔ درگاه جاه اوست
مودودشه موئید دین پهلوان شرقکامروز شرق و غرب جهان در پناه اوست
گردون غبار پایهٔ تخت بلند اوستخورشید عکس گوهر پر کلاه اوست
سیر ستارگان فلک نیست در بروجبر گوشهای کنگرهٔ بارگاه اوست
چشم مسافران ظفر نیست بر قدربر سمت ظل رایت و گرد سپاه اوست
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - در مدح مودود شاه زنگی

 

بازآمد آنکه دولت و دین در پناه اوستدور سپهر بندهٔ درگاه جاه اوست
مودود شه مؤید دین پهلوان شرقکامروز شرق و غرب جهان در پناه اوست
گردون غبار پایهٔ تخت بلند اوخورشید عکس گوهر پر کلاه اوست
سیر ستارگان فلک نیست در بروجبر گوشهای کنگرهٔ بارگاه اوست
چشم مجاهدان ظفر نیست بر قدربر سمت ظل رایت و گرد سپاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴

 

شیرین‌لبی که آفت جان‌ها نگاه اوست
هرجا دلیست بستهٔ زلف سیاه اوست
کردم سراغ دل ز مقیمان درگهش
گفتند رو بجوی مگر فرش راه اوست
گویند یار خون دل خلق می‌خورد
وان لعل سرخ و دست نگاربن کواه اوست
او پادشاه کشور حسنست و ما اسیر
وآن زلف پر خم و صف مژگان سپاه اوست
گفتم به قتل من چه بود عذر آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۲

 

عالم طلسم وحشت چشم سیاه اوست

تا ذره‌ای‌ که می‌رمد از خود نگاه اوست

ماییم و پاسبانی خلوت‌سرای چشم

بیرون رو، ای نگاه‌! که این خوابگاه اوست

شبنم به نیم چشم زدن جوهر هواست

آزاده بیدلی‌که همان اشک آه اوست

بیتاب عشق اگر همه ریگ روان شود

تا سر بجاست آبلهٔ پا به راه اوست

از آه و ناله،‌ دل به غلط پی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳

 

کو خلوت و چه انجمن آثار جاه اوست

هرجا مژه بلندکنی بارگاه اوست

دل را برون زخود همه یک‌گام رفتنی‌ست

گر برق ناله نیست نگه شمع راه اوست

اقبال خاکسار محبت ز بس رساست

گرد شکسته نیز درتن ره‌کلاه اوست

ای بی‌خبر ز صافدلان احتراز چیست

زنگی‌ست آنکه آینه روز سیاه اوست

تا راه عافیت سپری‌، مشق عجزکن

آتش همان شکستن رنگش پناه اوست

از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

عرفی شیرازی » غزلها » غزل شمارهٔ ۱۱۹

 

گلزار حسن تازه ز روی چو ماه اوست
گلدسته ی فریب به دست نگاه اوست
ماییم و کشت باغ محبت که سر به سر
زهر آب داده نیش ملامت گیاه اوست
مرغان قدس گرد سرش جوش می زنند
این شاخ طوبی است که طرف کلاه اوست
آن رهروی به ساده به ترک تعلق است
بت سنگ راه و بت شکنی سنگ راه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عرفی