گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸

 

گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنندگفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب می‌کند لبتگفتا در این معامله کمتر زیان کنند
گفتم به نقطه دهنت خود که برد راهگفت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشینگفتا به کوی عشق هم این و هم آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۶۸

 

گفتم کیم به طلعت تو شادمان کنند؟
گفت آن زمان که وقت شود فکر آن کنند
گفتم که چیست سرّ نهان بودن شما؟
گفت این حکایتی است که با نکته‏دان کنند
گفتم که جان دهند و رضای شما خرند
گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
گفتم ز گفتگوی شما شاد می‏شوم
گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم مسیح بهرچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی