گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵۶

 

این غافلان که دست به پیمانه می برند
از چشم شیر شمع به کاشانه می برند
جان چون کمال یافت نمانند در بدن
انگور چون رسید به میخانه می برند
چندین هزار ملک سلیمان به باد رفت
موران همان به خانه خود دانه می برند
گردون ستم به خانه خرابان فزون کند
جای خراج گنج ز ویرانه می برند
نتوان شمرد دشمن خونخوار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۳۸

 

قومی که جان به حضرت جانان همی برندشور آب سوی چشمهٔ حیوان همی برند
بی سیم و زر گدا و به همت توانگرنداین مفلسان که تحفه بدو جان همی برند
جان بر طبق نهاده به دست نیاز دلپای ملخ به نزد سلیمان همی برند
آن دوست را بجان کسی احتیاج نیستخرما ببصره زیره بکرمان همی برند
تمثال کارخانهٔ مانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۲

 

قومی که جان بحضرت جانان همی برند
شور آب سوی چشمه حیوان همی برند
بی سیم و زر گدا و بهمت توانگرند
این مفلسان که تحفه بدو جان همی برند
جان بر طبق نهاده بدست نیاز دل
پای ملخ بنزد سلیمان همی برند
آن دوست را بجان کسی احتیاج نیست
خرما ببصره زیره بکرمان همی برند
تمثال کارخانه مانی نقش بند
سوی نگارخانه رضوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۷۶

 

قومی که ره به منزل خوبان همی برند
اقبال مایه یی ست که ایشان همی برند
جان می برند تحفه به نزدیک یار خویش
خرما به بصره زیره به کرمان همی برند
جان را در آن دیار چه قیمت بود ولی
سهل است چون به پیش کریمان همی برند
دل بر گرفته اند ازین خاکدان چو خضر
تا ره به سوی چشمهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی