گنجور

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۸۵

 

دوران ملک ظالم و فرمان قاطعشچندان روان بود که برآید روان او
هرگز کسی که خانه مردم خراب کردآباد بعد از آن نبود خاندان او


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۸

 

بنگر بدان دو ابروی همچون کمان اووآن غمزهٔ چو تیر و رخ مهربان او
انگشت می‌گزد به تحیر کمان چرخز انگشت رنگ داده و انگشتوان او
گر جان من طلب کند، از وی دریغ نیستبشنو، که این دروغ نگفتم به جان او
گو: بوسه‌ای به جان بفروش، ار زیان کنددل نیز می‌دهم، که نخواهم زیان او
با دشمنان دوست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۹ - جهنم

 

ترسم من از جهنم و آتش‌فشان او
وان مالک عذاب و عمودگران او
آن اژدهای اوکه دمش هست صد ذراع
وان آدمی که رفته میان دهان او
آن کرکسی که هست تنش همچوکوه قاف
بر شاخهٔ درخت جحیم آشیان او
آن رود آتشین که در او بگذرد سعیر
وآن مار هشت‌پا و نهنگ کلان او
آن آتشین درخت کز آتش دمیده است
وآن میوه‌های […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰

 

از بس که در خیال مکیدم لبان اویاقوت فام شد لب گوهرفشان او
نقد وجود من همه مصروف هیچ شدیعنی نداد کام دلم را دهان او
پیرانه‌سر بلاکش ابروی او شدمبا قامت خمیده کشیدم کمان او
قاتل چگونه منکر خونم شود به حشرزخمی نخورده‌ام که نماند نشان او
دستی که از رکاب سمندش بریده شدترسم خدا نکرده نگیرد عنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۶

 

نقاش تاکشد اثر ناتوان او

بندد قلم ز سایهٔ موی میان او

از بحر عشق رخت سلامت‌که می‌برد

کشتی شکستن است دلیل‌ کران او

حزنی در ین بساط تحیر نیافتم

شمعی‌که مغز ناله‌کشد استخوان او

راز تو آتشی‌ست‌که چون پرده در شود

کام هزار سنگ شکافد زبان او

دارد وداع عافیت از عشق دم زدن

یعنی چو عود سوختنست امتحان او

آن موج تیغش از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی