گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۸

 

ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندیوالله ز سرکه رویی تو هیچ برنبندی
تلخی ستان شکر ده سیلی بنوش و سر دهخندان بمیر چون گل گر ز آنک ارجمندی
چون مو شده‌ست آن مه در خنده است و قهقهچت کم شود که گه گه از خوی ماه رندی
بشکفته است شوره تو غوره‌ای و غورهآخر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۶

 

گر مرد این حدیثی زنار کفر بندیدین از تو دور دور است بر خویشتن چه خندی
از کفر ناگذشته دعوی دین مکن توگر محو کفر گردی بنیاد دین فکندی
اندر نهاد گبرت پنجه هزار دیوستزنار کفر تو خود گبری اگر نبندی
هر ذره‌ای ز عالم سدی است در ره تواز ذره ذره بگذر گر مرد هوشمندی
چون گویمت که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۰

 

بر خسته‌ای ملامت چندین چه می‌پسندی؟کورا نظر بپوشد شوخی به چشم‌بندی
ای خواجهٔ فسرده، خوبی دلت نبردهگر درد ما بنوشی، بر درد ما نخندی
چون پسته لب ببستم از ذکر شکر اوزان شب که نقل کردیم آن پستهای قندی
در دست کوته ما مهر زر ار نبیندکی سر نهد به مهری؟ سروی بدان بلندی
دیگر بهیچ آبی در بار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی