گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷

 

جانا حدیث حسنت در داستان نگنجدرمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد
جولانگه جلالت در کوی دل نباشدجلوه گه جمالت در چشم و جان نگنجد
سودای زلف و خالت در هر خیال نایداندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد
در دل چو عشقت آمد سودای جان نمانددر جان چو مهرت افتد عشق روان نگنجد
پیغام خستگانت در کوی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸

 

جانا شعاع رویت در جسم و جان نگنجدوآوازهٔ جمالت اندر جهان نگنجد
وصلت چگونه جویم کاندر طلب نیایدوصفت چگونه گویم کاندر زبان نگنجد
هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی رازیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد
آهی که عاشقانت از حلق جان برآرندهم در زمان نیاید هم در مکان نگنجد
آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابنددل در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶

 

جانا، حدیث شوقت در داستان نگنجدرمزی ز راز عشقت در صد بیان نگنجد
جولانگه جلالت در کوی دل نباشدخلوتگه جمالت در جسم و جان نگنجد
سودای زلف و خالت جز در خیال نایداندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد
در دل چو عشقت آید، سودای جان نمانددر جان چو مهرت افتد، عشق روان نگنجد
دل کز تو بوی یابد، در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی