گنجور

محمد بن منور » اسرار التوحید » باب دوم - در وسط حالت شیخ » فصل اول - حکایات کرامات شیخ » حکایت شمارهٔ ۳

 

در دیده بجای خواب آبست مرا

زیرا که بدیدنت شتابست مرا

گویند بخسب تا بخوابش بینی

ای بی‌خردان چه جای خوابست مرا

محمد بن منور
 

محمد بن منور » اسرار التوحید » باب دوم - در وسط حالت شیخ » فصل اول - حکایات کرامات شیخ » حکایت شمارهٔ ۸

 

در میدان‌آ با سپر و ترکش باش

سر هیچ بخود مکش بما سر کش باش

گوخواه زمانه آب و خواه آتش باش

تو شاد بزی و در میانه خوش باش

محمد بن منور
 

محمد بن منور » اسرار التوحید » باب دوم - در وسط حالت شیخ » فصل اول - حکایات کرامات شیخ » حکایت شمارهٔ ۸

 

گفتی کی منم ماه نشابور سرا

ای ماه نشابور نشابور ترا

آن تو ترا و آن مانیز ترا

با ما بنگویی کی خصومت ز چرا

محمد بن منور
 

محمد بن منور » اسرار التوحید » باب دوم - در وسط حالت شیخ » فصل اول - حکایات کرامات شیخ » حکایت شمارهٔ ۹

 

من دانگی و نیم داشتم حبۀ کم

دو کوزه نبید خریده‌ام پارۀ کم

بر بربط مانه زیر ماندست و نه بم

تا کی گویی قلندری و غم و غم

محمد بن منور
 

محمد بن منور » اسرار التوحید » باب دوم - در وسط حالت شیخ » فصل اول - حکایات کرامات شیخ » حکایت شمارهٔ ۲۶

 

جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست

در عشق تو بی‌جسم همی باید زیست

از من اثری نماند این عشق تو چیست

چون من همه معشوق شدم عاشق کیست

محمد بن منور
 

محمد بن منور » اسرار التوحید » باب دوم - در وسط حالت شیخ » فصل اول - حکایات کرامات شیخ » حکایت شمارهٔ ۷۱

 

آواز درآمد بنگر یارمنست

من خود دانم کرا غم کار منست

سیصد گل سرخ بررخ یار منست

خیزم بچنم که گل چدن کار منست

محمد بن منور
 

محمد بن منور » اسرار التوحید » باب دوم - در وسط حالت شیخ » فصل اول - حکایات کرامات شیخ » حکایت شمارهٔ ۸۰

 

چندین چه زنی نظاره گرد میدان

اینجا دم اژدهاست و زخم پیلان

تا هر که درآید بنهد او دل و جان

فارغ چه کند گرد سرای سلطان

محمد بن منور
 

محمد بن منور » اسرار التوحید » باب دوم - در وسط حالت شیخ » فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته » حکایت شمارهٔ ۲۱

 

جانا بزمین خاوران خاری نیست

کش با من و روزگار من کاری نیست

با لطف و نوازش جمال تو مرا

در دادن صدهزار جان عاری نیست

محمد بن منور
 
 
۱
۲
۳