حکایت شمارهٔ ۹۷
امیر مسعود بالخیر از جمله امرا و سلاطین بزرگ بوده است. یک روز شیخ را مبلغی وام افتاده بود از جهت درویشان، شیخ حسن را به نزدیک وی فرستاد که دل درویشان را از وام فارغ باید کرد. چون حسن پیش وی رفت و پیغام او برسانید او مراعات بسیار کرد و گفت دل عزیز شیخ از آن فارغ گردانم. چون حسن بار دیگر آنجا رفت او دفعی گفت. چون چند بار میرفت و او وعدۀ دیگر میداد تا از حد بگذشت، شیخ این بیت بر جایی نبشت و بحسن داد کی بمسعود رسان:
گر آنچ بگفتۀ بپایان نبری
گر شیر شوی ز دست ما جان نبری
حسن مؤدب کاغذ بدست مسعود داد، چون بر خواند در خشم رفت و گفت این چه باشد؟ و حسن را از پیش خود براند و بیمقصود بازگردانید. حسن پیش شیخ آمد و آنچ شنید بگفت و مسعود بالخیر را عادت چنان بودی کی پیوسته سگان غوری داشتی کی هر کرا بگرفتندی در حال پاره کردندی و بروز در زنجیر بودندی و به شب ایشان را بگذاشتندی تا بگرد خیمه گردیدندی. کسی را زهره نبودی کی بگرد خیمه گشتی. آن شب مسعود را هوس افتاد کی پنهان گرد خیمهای حشم و خدم خویش برگردد چنانک عادت ملوکست، که هر کسی چه میکنند و چه میگویند. نیم شب برخاست و پوستینی در سر درکشید و موی بیرون کرد تا کسی او را نشناسد و جملۀ خاصگیان درخواب بودند. پس از خیمه برون آمد، چون گامی چند برفت سگان او را بدیدند، نشناختند، در او دویدند و فریاد در گرفت، غلامان را خبر شد، چپ و راست بیرون آمدند تا نزدیک او رسیدند سگان او را بدریده بودند و هلاک کرده.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: امیر مسعود بالخیر از سلاطین بزرگ بود که روزی به شیخ حسن وامی داد. شیخ حسن مأمور شد تا دل درویشان را از وام فارغ کند. مسعود ابتدا وعده داد و حسن بارها به او مراجعه کرد، اما مسعود هر بار وعدهای دیگر میداد. در نهایت، شیخ حسن شعری به مسعود فرستاد که به تمسخر او بود. مسعود از این شعر خشمگین شد و حسن را طرد کرد.
مسعود که عادت داشت سگان غوری اطراف خیمهاش را به شدت تربیت کند، تصمیم گرفت شبانه بدون آنکه شناسایی شود، نزد خیمه برود. او لباس مبدل بر تن کرد و به سمت خیمهها حرکت کرد. اما سگان او را نشناختند و به او حمله کردند و او را کشتند. در نهایت، مسعود به دلیل هوس به شبگردی و عدم احتیاط، جان خود را از دست داد.
هوش مصنوعی: امیر مسعود بالخیر یکی از فرماندهان و پادشاهان بزرگ بوده است. روزی شیخی به نام حسن را برای پیگیری یک وام که به درویشان تعلق داشت، فرستاد تا دل درویشان را آرام کند. وقتی حسن به نزد امیر مسعود رفت و پیام شیخ را به او رساند، او خیلی با احتیاط رفتار کرد و قول داد که دل شیخ را از بابت وام آرام کند. هر بار که حسن به آنجا میرفت، مسعود قول دیگری میداد و تا اینکه این وعدهها بیش از حد طولانی شد. در نهایت، شیخ شعری را نوشت و به حسن داد تا به مسعود برساند.
هوش مصنوعی: اگر آنچه را که گفته شده به پایان نرسانی، حتی اگر مانند شیر هم قوی شوی، از دست ما جانت را نخواهی گرفت.
هوش مصنوعی: حسن کاغذی به مسعود داد، اما وقتی مسعود آن را خواند، بسیار خشمگین شد و از حسن خواست که از نزد او برود و او را بیهدف به عقب فرستاد. حسن نزد شیخ رفت و آنچه را که شنیده بود، برای او نقل کرد. مسعود عادتی داشت که همیشه گروهی از سگهای غوری را در اختیار داشت، و این سگها هر کسی را که به آنها نزدیک میشدند، درجا پاره میکردند. در طول روز آنها در زنجیر بودند و در شب آزاد میگشتند و دور خیمه میدویدند، بهطوریکه هیچکس جرأت نزدیک شدن به خیمه را نداشت. آن شب مسعود تصمیم گرفت که پنهانی دور خیمههای درباریانش بگردد، درست مانند عادتی که ملوک دارند و به اعمال و گفتههای مردم توجه میکنند. او نیمه شب از خواب بیدار شد، پوستینی بر تن کرد و موهایش را بیرون گذاشت تا شناسایی نشود. همهی خدمتکاران در خواب بودند. وقتی از خیمه بیرون آمد، چند قدمی راه رفت، اما سگهایش او را دیدند و چون او را نشناخته بودند، به او حمله کردند و شروع به پارس کردند. غلامان متوجه شدند و به سمت او دویدند، اما سگهایش به او حمله کرده بودند و او را از پای درآوردند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.