حکایت شمارهٔ ۷۲
خواجه بوالفتح شیخ گفت رحمة اللّه علیه که آخرین باز آمدن بمیهنه شیخ را از نشابور ازینجا خاست که از مریدان شیخ دو کس با یکدیگر صداع کردند و شیخ را عادت چنان بودی که اگر میان دو کس نقاری بودی شیخ خاموش میبودی تا ایشان سینها بپرداختندی، بعد از آن کلمۀ بگفتی و میان ایشان فراهم آوردی. چون برآن قرار کلمۀ بگفت شیخ در میان ایشان، آن صلح فراهم آمد و مدتی بود کی فرزندان و نبیرگان شیخ خرد و بزرگ همه در نشابور بودند و میخواستند کی بامیهنه آیند.، شیخ بوطاهر را گفت برخیز و شغل کودکان راست کن که ما را دل تنگ شد تا بمیهنه شویم. بوطاهر برخاست و همۀ شغلهای ایشان راست گردانید وچهل درازگوش و چهل تنبلیت بجهت چهل درویش، تا هر درویشی با یک تنبلیت بود وگوش با آن دارد و هشت درویش را بفرمود تا از راه خبری بشیخ میآرند. و اهل نشابور مددها کردند و گفتند ما شیخ را این ساعت بهتر توانیم دید که فرزندان و اشغال رفتهاند. آن روز که ایشان را روانه کرد بر اسب نشست، فرجی در پشت کرده و مزدوجۀ بر سر نهاده، تا بدر دروازۀ بیامد و آنجا مقام کرد تا یک یک تنبلیت پیش او میگذرانیدند و گفتی این از آن کیست و راکب تنبلیت را وصیت کردی کی زینهار چگونه باشی، تا همه بروی بگذشتند.. خواجه بوالفتح گفت من در قدر هژده سالگی بودم، بخدمت شیخ آمدم، شیخ گفت تنبلیت تو کدام است؟ گفتم من پیاده خواهم رفتن. پس شیخ گفت والده را از ما سلام برسان و بگوی که فرزندان را عزیز میدار که ما روز چهلم را با شما باشیم ان شاء اللّه. من روی خویش را بر پشت پای شیخ مالیدم و برفتم. خواجه بوالفتح گفت تا این غایت صاحب واقعه من بودم، چون شیخ بمیهنه آمد باقی این حکایت را از خادمان خاص شیخ شنیدم. خواجه بوالفتح گفت پدرم خواجه بوطاهر با ما نیامد و از وداع با شیخ بازگشت و بشهر نشابور آمد. چون بخانقاه رسید آن روز مجلس نگفت، دیگر روز به مجلس بنشست و فرزندان شیخ بر تخت شیخ بر دست راست بنشستندی و شیخ را سنت چنان بودی که از خانه به آفتاب بیرون آمدی. این روز شیخ بیرون آمد، چشمش بر جای فرزندان افتاد، گفت اولادنا اکبادنا فرزندان جگرگوشگان ما اند ما جای ایشان بیحضور ایشان نمیتوانیم دید. بوطاهر را قرضی افتاده است، آن وام او باز باید داد تا ما بر اثر ایشان برویم اهل نشابور ازین دل تنگ شدند و غیبت شیخ نمیخواستند، پس تدبیر وام بساختند و ترتیب راه بکردند. شیخ هم برآن میعاد که نهاده بود میبایست که بازخواند، وامها باز داده شد و شغلها راست کرده آمد. چون همه برگها راست کرد و عزیمت رفتن درست گردانید، جملۀ بزرگان و ایمه و درویشان شهر نشابور به شفاعت آمدند،هیچ فایده حاصل نیامد. چون برفتن نزدیک شد شیخ محمد جوینی و استاد امام اسمعیل صابونی هر دو بشفاعت آمدند شیخ در برابر در خانقاه بر تخت نشسته بود سلام گفتند، شیخ یکی را برین دست و یکی را بران دست نشاند و هر سه سر را فراهم بردند و بسیار اسرار بگفتند شیخ گفت آری اینجا نیازمندانند و آنجا نیازمنداناند ما خویشتن را تسلیم کردهایم تا دست که چربتر آید. گفتند ای شیخ از هرگونه کی هست میهنه بس مختصر جاییست، ما را ترا بمیهنه می دریغ آید. شیخ گفت ما را شما را بدین جهان و بدان جهان می دریغ آید ایشان خجل شدند. شیخ شغلها راست کرد و برفت و درآن وقت کی اسب شیخ زین کردند بر در خانقاه دکانی بود، شیخ بیرون آمد، برین دکان بیستاد و مقیمان خانقاه را گفت ما این بقعه را چنانک یافتیم هم چنان بگذاشتیم و هیچ تصرف نکردیم آنگاه این بیت را گفت:
مرغی بسر کوه نشست و برخاست
بنگر کی از آن کوه چه افزود و چه کاست
جمع مریدان گفتند این بقعه به جمال تو مزین بود و جمع آسایشها یافتند، یکی را نصب فرمای کی اگر مسافری رسد ضایع نماند. شیخ گفت شما خانقاه را در باز دارید و ترتیب بجای میآرید کی هرک آید روزی با خود آرد، ما شما را هیچ معلوم نگذاشتیم، خدای تعالی آنچ باید کند و چنان بود که شیخ گفت هرگز آن خانقاه را هیچ معلوم نبود و از همه خانقاههای نشابور به برکتتر بود.. چون شیخ اسب براند و پارۀ برفت، درویشی در رکاب شیخ میرفت، درویش را گفت بازگرد و استخوانی در خانقاه هست، بردار و بیرون انداز. پس جملۀ ایمه و مشایخ نشابور کی از وداع باز میگشتند این بیت را از شیخ شنودند که بیت:
آنجا کی مرا باتو همی هست دیدار
آنجا روم و روی کنم در دیوار
پس شیخ جمع را وداع کرد و بسوی عقبۀ رشک درشد. چون بر صندوق شکسته رسید، اسب شیخ خطا کرد و یک ران شیخ در زیر پهلوی اسب ماند و از آن خسته شد و گوشت رانش نرم شد. جامه بازافگندند و شیخ را بر آن جامه خوابانیدند، و چهار کس شیخ را به عقبه فرو آوردند و در آن خانۀ سنگین بنهادند. درویشی از جانب شهر طوس میآمد، چشم شیخ برآن درویش افتاد گفت کجا عزم داری؟ گفت بنشابور. گفت بدر خانقاه صوفیان شو، سلام ما بدرویشان رسان، که ایشان با ما بسیار گفتند که نباید شد و با ایشان بگوی که خطا ستور را افتاد، ما را نیفتاد و شیخ را از عقبه هم بردست بطوس بردند. و استاد ابوبکر در طوس بجای بود، جماعتی از خانقاه دیه که، آنرا رفیقان گویند، شیخ را بمحفه، بمیهنه بردند، روزی چنددر میهنه رنجور بود تا نیک شد.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: خواجه بوالفتح شیخ روایت میکند که شیخ از نشابور به بمیهنه بازگشت، زیرا دو مرید او با هم اختلاف داشتند. شیخ معمولاً در چنین آشفتگیها سکوت میکرد و پس از حل اختلاف، کلامی میگفت. پس از صلح بین مریدان، فرزندان شیخ تصمیم گرفتند به بمیهنه بروند و با کمک اهالی نشابور، وسائل سفر فراهم کردند.
شیخ در حین وداع با مریدانش، به فرزندان خود سلام رسانید و نگران بود که در غیبتشان، راه را گم نکنند. پس از مهیا شدن سفر، بوالفتح به یاد میآورد که در سن هجده سالگی به خدمت شیخ آمد و شیخ به او گفت که نزد مادرش سلام برساند.
وقتی که شیخ آماده رفتن بود، پس از وداع با همگان، نکتهای از زیباییهای خانقاه بیان کرد و گفت که نباید خانقاه را تغییر دهند. او چند بیتی نیز گفت که نشاندهنده تعلقش به مریدانش و زمینش بود.
در نهایت، وقتی شیخ به راه افتاد، اسبش خطا کرد و خود شیخ دچار آسیب شد. او را به طوس بردند و در آنجا با صبر و تحمل تا بهبودی کامل، به زندگی ادامه داد.
هوش مصنوعی: خواجه بوالفتح شیخ روایت کرده که شیخ در آخرین بازگشتش به میهنش از نشابور، با دو نفر از مریدانش که با هم دچار مشاجره شده بودند، مواجه شد. شیخ عادت داشت که در مواقعی که دو نفر با هم درگیر میشدند، تا زمانی که آنها خودشان به توافق نرسند، سکوت کند. پس از آن که او کلمهای برای صلح گفت، میان آنها آشتی برقرار شد. مدتی بعد، تمام فرزندان و نوههای شیخ در نشابور بودند و شیخ تصمیم داشت به میهنش بازگردد. او به بوطاهر گفت تا کارهای مربوط به کودکان را ساماندهی کند و آنها را آماده سفر کند. بوطاهر نیز بلافاصله دست به کار شد و برای چهل درویش، چهل تنبلیت و چهل درازگوش آماده کرد و همچنین دستور داد هشت درویش به عنوان خبرچین به سوی شیخ بروند. مردم نشابور نیز تصمیم گرفتند که در این زمان شیخ را ببینند که فرزندانش رفتهاند. در روز حرکت، شیخ بر اسب نشسته و در راه دروازه توقف کردند تا تنبلیتها را یکی یکی به او تقدیم کنند و او نیز وصیتهایی برای راکبان تنبلیتها بیان کرد. خواجه بوالفتح میگوید که در هجده سالگی به خدمت شیخ رسید و او به او گفت که تنبلیت تو چیست و او پاسخ داد که میخواهد پیاده برود. سپس شیخ پیامی برای مادرش فرستاد که فرزندان را عزیز بدارد و وعده داد که بیستم روز چهلم با آنها خواهد بود. خواجه بوالفتح ادامه میدهد که پدرش، خواجه بوطاهر، با آنها نیامد و به نشابور بازگشت. در بازگشت به خانقاه، روز اول بیخبر بودند اما روز بعد که در مجلس نشسته بودند، شیخ پس از دیدن فرزندانش گفت که نمیتواند به دور از آنها بماند. بوطاهر از قرضش یاد کرد و تصمیم به پرداخت آن گرفتند. وقتی همه کارها آماده شد، بزرگان شهر برای شفاعت به نزد شیخ آمدند و هرچه تلاش کردند مؤثر واقع نشد. با نزدیک شدن زمان سفر، شیخ محمد جوینی و استاد امام اسمعیل صابونی نیز برای شفاعت آمدند و شیخ در حضور آنها به گفتگو پرداخت و بیان کرد که در هر دو سوی نیازمندی وجود دارد. پس از آن که شیخ تمامی کارها را سامان داد، از خانقاه خارج شد و برای مقیمان خانقاه گفت که این مکان را بدون تغییر رها کرده و وامی را که باید پرداخت میشد، پرداخت کردند.
هوش مصنوعی: پرندهای در بالای کوه نشسته و به اطراف نگاه میکند و میبیند که از آن کوه چه چیزهایی به آن اضافه شده و چه چیزهایی از آن کسر شده است.
هوش مصنوعی: جمعی از مریدان گفتند که این مکان به زیبایی تو آراسته شده است و همه آسایش یافتهاند. یکی از آنها پیشنهاد کرد که در اینجا را نصب کنیم تا اگر مسافری بیاید، بیانصافی نشود. شیخ پاسخ داد که شما در خانقاه را باز بگذارید و ترتیبی ایجاد کنید که هرکس روزی با خود بیاورد. ما هیچ چیز شما را نامعلوم نگذاشتیم، خداوند هرچه بخواهد انجام میدهد و به همین دلیل شیخ گفت هرگز این خانقاه برای کسی نامعلوم نبوده و به برکت تمامی خانقاههای نشابور از دیگران بهتر است. وقتی شیخ سوار اسب شد و حرکت کرد، درویشی در کنار ایشان بود. شیخ به او گفت که برگرد و استخوانی را که در خانقاه هست، بردار و بیرون بینداز. بعد از آن، هنگامی که تمام ایمه و مشایخ نشابور در حال خداحافظی بودند، این بیت را از شیخ شنیدند.
هوش مصنوعی: اگر بتوانم با تو دیدار کنم، به آنجا میروم و با تو رو در رو میشوم.
هوش مصنوعی: شیخ از جمع خداحافظی کرد و به سمت عقبه رشک رفت. وقتی به صندوق شکسته رسید، اسب به اشتباه حرکت کرد و یکی از رانهای شیخ زیر پهلوی اسب ماند و او از این وضعیت آسیب دید و گوشت رانش نرم شد. لباس شیخ را درآوردند و او را روی آن لباس خواباندند. چهار نفر از او حمایت کردند و او را به عقبه بردند و در یک خانه سنگین گذاشتند. درویشی از سمت شهر طوس میآمد و شیخ بر او نگاه کرد و پرسید که کجا میخواهد برود. درویش پاسخ داد که به بنشابور میرود. شیخ گفت به خانقاه صوفیان برو و سلام ما را به درویشان برسان، زیرا آنها بارها گفتهاند که نباید چنین شود و به او بگویید که اشتباه بر اسب افتاد، اما برای ما اینگونه نشد. سپس شیخ را از عقبه بردند و به طوس رساندند. استاد ابوبکر در طوس بود و جمعی از خانقاه دیه که آن را رفیقان مینامیدند، شیخ را به میهنه بردند و او چند روزی در میهنه بیمار بود تا اینکه خوب شد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.