گنجور

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

جان بر نتابد ای دل هنگامه ستم را

از سینه ریز بیرون مانند تیغ دم را

از وحشت برونم بنگر غم درونم

آمیزش غریبی باشد به هوش رم را

گویند می نویسد قاتل برات خیری

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹

 

یاد از عدو نیارم وین هم ز دوربینی ست

کاندر دلم گذشتن با دوست همنشینی ست

در عالم خرابی از خیل منعمانم

سیلم به رخت شویی برقم به خوشه چینی ست

میرم ولی بترسم کز فرط بدگمانی

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲

 

آزادگی ست سازی اما صدا ندارد

از هر چه درگذشتیم آواز پا ندارد

عشق ست و ناتوانی حسنست و سرگرانی

جور و جفا نتابم مهر و وفا ندارد

فارغ کسی که دل را با درد واگذارد

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۸

 

تن بر کرانه ضایع دل در میانه غافل

چون غرقه ای که ماند رختش به سوی ساحل

داغم به شعله زایی انداز برق خاطف

سعیم به نارسایی پرواز مرغ بسمل

ذوق شهادتم را دست قضا به حنا

[...]

غالب دهلوی