گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸

 

رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلازنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا
رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازلمفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببرپوست بود پوست بود درخور مغز شعرا
ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منیکمتر فضل خمشی کش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱

 

شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ماراست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا
سوی دل ما بنگر کز هوس دیدن تودولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا
دوش به هر جا که بدی دانم کامروز ز غمگشته بود همچو دلم مسجد لا حول و لا
دوش همی‌گشتم من تا به سحر ناله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی