گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۲۰

 

صبح دمید و روز شد، شمع به گوشه نه کنون
شمع چه، آفتاب هم، چون تو نشسته ای درون
ساقی حسن خود تو شو، ساقی خون خویش من
تو ز پیاله باده خور، من ز دل کباب خون
گریه چشم من نگر،سوز ندارد آبجو
ناله زار من شنو،درد ندارد ارغنون
از تو که شمع سینه ای سوخته گشت جان من
جان به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹۱ - در هزل و مطایبه گوید

 

یازده ساله کودکی هست به کاخم اندرون

سست وفا وسخت دل خردقضیب وگردکون

چون به رخ افکنم‌ گره‌ کای پسر و بیا بده

هبچ نگویدم‌ که چه هیچ نپرسدم‌ که چون

کیرش خرد و مختصر کونش و ز پاچه تاکمر

آن یک چون خیار تر این یک‌کوه بیستون

سر چو به خاک برنهد ت‌ن به هلاک در دهد

از چپ و راست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی