گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۳

 

قصر بود روح ما نی تل ویرانه‌ایهمدم ما یار ما نی دم بیگانه‌ای
بادیه‌ای هایلست راه دل و کی رسدجز که دل پردلی رستم مردانه‌ای
نی دل خصم افکنی بل دل خویش افکنینی دل تن پروری عاشق جانانه‌ای
چونک فروشد تنش در تک خاک لحدرست درخت قبول از بن چون دانه‌ای
عاشق آن نور کیست جز دل نورانییفتنه آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۴

 

بستگی این سماع هست ز بیگانه‌ایز ارچلی جغد گشت حلقه چو ویرانه‌ای
آنک بود همچو برف سرد کند وقت راچون بگدازد چو سیل پست کند خانه‌ای
غیر برونی بدست غیر درونی بتراز سبب غیریست کندن دندانه‌ای
باد خزانست غیر زرد کند باغ راحبس کند در زمین خوبی هر دانه‌ای
پیش تو خندد چو گل پای درآید چو خارریش نگه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰۴

 

هر که جگرگوشه ای دارد و جانانه ای
در نظرش مصر دان هست چو ویرانه ای
خاصه که تو دل بری شنگِ جهانی که نیست
در صدفِ روزگار همچو تو دردانه ای
مطلعِ خورشید چیست رویِ تو دیدن صباح
دولتِ آن کش بود همچو تو هم‌خانه ای
شعله ی شمعِ رخت در دلم آتش فکند
چیست به جز سوختن حاصلِ پروانه ای
لایقِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری