گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۲

 

باز فرود آمدیم بر در سلطان خویشبازگشادیم خوش بال و پر جان خویش
باز سعادت رسید دامن ما را کشیدبر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش
دیده دیو و پری دید ز ما سروریهدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش
ساقی مستان ما شد شکرستان مایوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش
دوش مرا گفت یار چونی از این روزگارچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱ - باده جان

 

داد مرا جان تو باده ای از جان خویش
کفر مرا کرد گوهر ایمان خویش
حضرت او نیم شب گوید کای بوالعجب
هیچ مکن آشکار ،پنهان خویش
گرچه تو آلوده ای ،بنده ما بوده ای
بنده ندارد پناه جز در سلطان خویش
گر تو بگوید کسی ،کرده ای عصیان بسی
رحمت بسیار من ،گوید برهان خویش
ور نهد دست رد، بر رخ تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبدالقادر گیلانی