گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۴

 

باده نمی‌بایدم فارغم از درد و صافتشنه خون خودم آمد وقت مصاف
برکش شمشیر تیز خون حسودان بریزتا سر بی‌تن کند گرد تن خود طواف
کوه کن از کله‌ها بحر کن از خون ماتا بخورد خاک و ریگ جرعه خون از گزاف
ای ز دل من خبیر رو دهنم را مگیرور نه شکافد دلم خون بجهد از شکاف
گوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۳۲

 

مدعیان می نهند پای برون از گزاف
بی خبران می زنند از حرم عشق لاف
آری از آنجا که اوست هیچ دگر نیست دوست
ما و خرابات و می حاج و منا و طواف
عین حیات است عشق غرق در آن عین شو
در سخن می فشان چون قلم از شین و قاف
بیش مباش ای پسر طالب درمان دل
دردی دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری