گنجور

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱

 

بر دو رخ من در جوی خون که روانست
از تو مرا سرخ رونی در جهان است
نیست کسی در پناه عشق تو ما را
درد تو با جان و دل وظیفه رسان است
روز و شبم سوز وکش چو شمع که عاشق
سوخته این مراد و کشته آن است
بر قدمش سر همی نه ای دل و میرو
تا نکنی پی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی