گنجور

جلال عضد » دیوان اشعار » غزلیّات » شمارهٔ ۳۹

 

سوخته ای بر درت شب همه شب می گریست

ای مه نامهربان هیچ نگفتی که کیست

شمع صفت تا مرا سوز تو در سینه است

مردنم افسردگی ست سوختنم زندگیست

پرده نی هر دمم حال دگرگون کند

[...]

جلال عضد
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۵

 

ای بت نامهربان این ستم از بهر چیست

بر دل بیچاره ای کز دل و از جان بریست

غمزده ی سوگوار شب همه شب تا به روز

بر در تو سر زند هیچ نگویی که کیست

لعل لب جان فزات آب حیاتست و بس

[...]

جهان ملک خاتون
 

صفای اصفهانی » دیوان اشعار » مسمطات » در منقبت و مدح حضرت خاتم النبیین و سید المرسلین صلی الله علیه و آله و سلم

 

ساقی وقت مناخیز که وقت دیست

خون بعروقم فسرد وقت کرامت کیست

موسم بهمن بکاخ فصل بهار میست

هر که نشد مست می مرده مطلق ویست

صفای اصفهانی