گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۲۶

 

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آیددمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پروردهولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم
قناعت می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابمتحمل می‌کنم با زخم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی