گنجور

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۲۸۵

 

چو خواهم کز ره شوقش دمی بر گرد سر گردمبه نزدیکش روم سد بار و باز از شرم برگردم
من بد روز را آن بخت بیدار از کجا باشدکه در کویش شبی چون پاسبانان تا سحر گردم
دلم سد پاره گشت از خنجرش و ز شوق هر زخمیبه خویش آیم دمی سد بار و از خود بیخبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲

 

بصد امید هر دم گرد آن دیوار و در گردم
بسی امیدوارم، آه! اگر نومید برگردم
چه حسنست این؟ که از یک دیدنت دیوانه گردیدم
بیا، تا بار دیگر بینم و دیوانه تر گردم
چون آن مه فتنه شد در شهر، من هم عاقبت روزی
شوم آواره و هر دم بصحرای دگر گردم
خدا را، این چنین زود از سر بالین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی