گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۵

 

ز راه دوستی گفتم: دلم را چاره بر باشیچه دانستم که در کارم ز صد دشمن بتر باشی؟
دل سخت تو کی بخشد بر آب چشم بیدارم؟چو آنساعت که من گریم تو در خواب سحر باشی
گرم روزی دهی کشتن به زاری، بنده فرمانمبه شرط آنکه آنروزم تو نیز اندر نظر باشی
نجویی هرگزم، وآنگه که جویی پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی