گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۵

 

خیالی بود یارب دوش یا در خواب می دیدم
که رویش در نظر بر کف شراب ناب می دیدم
به اکسیر سعادت یافتم آخر بحمدالله
وصالش را که همچون کیمیا نایاب می دیدم
چه حاجت بود شمع افروختن در بزم او یارب
چو از عکس رخش عالم همه مهتاب می دیدم
به داغ نامرادی جان و دل می سوخت دشمن را
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳

 

شبی کان سرو سیم اندام را درخواب می‌دیدمتن خود را عیان از رعشه چون سیماب می‌دیدم
در آن تاریکی شب از فروغ ماه روی اوز روزن رفته بیرون شعله مهتاب می‌دیدم
نمی‌دیدم تنش را از لطافت لیک روی خوددر آن آئینه چون برگ خزان در آب می‌دیدم
چه تابان کوکبی بود آن چراغ چشم بیدارانکه شمع ماه را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۲۰

 

خیال چشم و ابرویت شبی در خواب میدیدم
تو گونی جادوان مست در محراب میدیدم
ز دست چشم و دل آندم تن غمدیده خود
گهی در آتش محنت گهی در آب میدیدم
را تمنای رخ و زلفت چو میکردم در آن سودا
بروز روشن آن ساعت شب مهتاب میدیدم
به گرد خاطر غمگین چرا گشتی می رنگین
گر از جام لبت جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی